تاریخ : 7. شهريور 1404 - 5:56   |   کد مطلب: 29735
تلنگری از زندگی یک شهید در جنگ ۱۲ روزه
اوایل جنگ بود، یه ماشین نظامی سپاه و زدند. برای جابجاییش جرثقیل لازم بود، ولی سپاه جرثقیل دم‌دست نداشت. فوری زنگ زدن به یک راننده جرثقیل خصوصی. طرفم نه ظاهر انقلابی داشت نه اون موقع دل و دماغی برای این کار.

تلنگری از زندگی یک شهید در جنگ ۱۲ روزه

اوایل جنگ بود، یه ماشین نظامی سپاه و زدند.
برای جابجاییش جرثقیل لازم بود، ولی سپاه جرثقیل دم‌دست نداشت. فوری زنگ زدن به یک راننده جرثقیل خصوصی. طرفم نه ظاهر انقلابی داشت نه اون موقع دل و دماغی برای این کار.

اومد، نگاه کرد، گفت: من برای جابجایی این ۳۰ میلیون می‌گیرم.
بچه‌ها کلی باهاش حرف زدن، گفتن کمتر بگیر، ما بودجه نداریم. آخر سر راضی شد با ۲۰ میلیون کارو انجام بده.

وسط کار تشنش شد، گفت: آب بیارین.
یه لیوان آب آوردن، یه قلپ خورد، با بی‌میلی بقیه‌شو گذاشت کنار.
پرسید: آب خنک‌تر ندارین؟ شما خودتون از این آب می‌خورین؟
بچه‌ها گفتن: آره، همینو هممون می‌خوریم.
گفت: یعنی شما واقعاً با همین امکانات و همین آب می‌جنگین؟
گفتن: آره.
مشغول کار شد.

کار که تموم شد، بچه‌ها خواستن پولشو بدن. گفت: نه، من از شما پول نمی‌گیرم، و رفت.

فرداش خودش برگشت پیش همونا.
بچه‌ها گفتن: چی شد؟ دیروز به زور اومدی، الان چرا خودت اومدی؟

گفت: دیشب رفتم خونه، ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم. وقتی شنید شما تو چه شرایطی می‌جنگین، گفت: از این به بعد هر وقت بچه‌های سپاه کاری داشتن، باید براشون انجام بدی، پولم نگیری، وگرنه شیرمو حلالت نمی‌کنم.
گفت: حالا شما هر کاری داشتین، من در خدمتم.

چند روز گذشت. یه لانچر رو پهپاد زد. دوباره جرثقیل لازم شد.
زنگ زدن به همون راننده. فوری خودش رسوند. وسط کار دوباره پهپاد حمله کرد و اون به شهادت رسید.

صلواتی هدیه کنیم به شهید محمد دالوند